داستان
نوشته های آزاد
نفس آخر قبل از نفس آخر حسابی به همم ریخت. گفتم: باید بریم؟ گفت: تونفس آخرت و بکش . می ریم ! باران می بارد. باران های بلند. عید مبارک با وبلاگ دیگری http://hasanshirdel.blogfa.com/ با عنوان نوشته های کوتاه کوتاه. به روزم. خوشحال می شوم بخوانیدم. یاحق این چشم ها که دارند نگاهم می کنند. روانی این چشمم. این چشم ها که دارند نگاهم می کنند. همیشه می خندند. بلند. بی ادعا. بی آلایش. روانی این چشمم. روانی این چشم ها که دارند نگاهم را می دزدند. بی اختیار. بی اختیار خود. روانی این برکتم این برکت آویخته به مژه ها. به مژه های بلند تو. که می چینند مرا از اتفاق بلند چشم های تو می گذرد. راه می رود . یک سر توی مغز سرم. روی موهای ژولیده ام. ژولیده ام چون روانی این چشمم. این چشم ها که دارند نگاهم می کنند. از راه دور . از بی کران. از آخرین جمله ای که کلمه بود . کلمه آغاز بود. به مجازیت این فراوانی. به این سرزمین بی انتها . تا اتفاق تا گذر از بوی هوای لحظه شده. تا جای آخری که این چشم ها ... وای این چشم ها که روانی ام می کنند و دارند نگاهم می کنند. بالا بلندای قصه های شب را و کودکان چشم بسته به دنیا آمده را و مرا که کودک این چشم هایم. فراوانی این حسم. این فاجعه ی پر از خجلت. پر از آفت هدیه شده لذت بخش. گوی چشم های پر آب خسته تو می خواهد بخواباند تمام کودکان تازه به دنیا آمده را . بی اشتباه. بی .بی. بی و همه ی بی های دنیا . چرا خورده می گیری به من؟ مگر خودت چشم نداری؟ و بر فراز و فرو عنبیه ها لایق نیستی؟من روانی مژه گانیم که از کفر مطلق آویزانند. بر این چشم ها خورده مگیر که روانی آن چشم اند آن چشم ها که دارند نگاهم می کنند همیشه...
![]()
| Design By : Night Skin |


